از همین کویر

فرقی نمی کند

بنفشه ی کوچکی باشی

در رهگذار پیاده رو

یا یک رز هلندی

در دست بیقراری

سرانجام

باران را

عاشق می شوی

سرانجام

دلتنگ می شوی… .

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

از دفتر “در کرانه نام ها”

پ.ن: و من برای تو باران/چقدر دلتنگم/ از همین کویری که هیچگاه/ ندیدمت… .

ارسال شده در شعرهای من | ۲ پاسخ

در همین حوالی سال دیگر…

در همین حوالی بود

که یکسال گذشت

گنجشک ها آن روز هم از چشمان من می خواندند

ساعت ثانیه های سرگردان را می نواخت

من اما به موسیقی کیبورد عادت کرده بودم

به یاد نداشتم که پنجم اردیبهشت

سیب های سرخ را در کدامین نهر رها کرده بودم

باد گرم بعد از ظهر

خبر از حال ما می پرسید

که به خانه آمدم

با دسته گلی که تو هدیه دادی

صبح شد پشت گل های بعد از ظهر

یادم آمد بهار است و پیاده روها لبریز

یک طرف در پیاده رو گیتار

سمت دیگر سنتور

سیمین دست تکان می دهد

هو نایس نایت

سی یو این نیویورک

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

از دفتر “در کرانه ی نام ها”

ارسال شده در شعرهای من | ۴ پاسخ

شنیدین شرایط جوّی ناپایدار؟ زندگی یعنی همین!

همه چیز می گذره، اما خیلی چیزا واقعا می گذره و ردی تو حافظه آدم نمیذاره! من حتی یادم نمیاد پارسال چه روزی حمله (دفاع) کردم! مثلا یکی از اتفاقات مهم زندگیم بوده!*

پ.ن: درک ناپایندگی و ناپایداری

*نمی خوام هم بدونم دوستان عزیز، رونوشت به بعضیا، لطف کنن اطلاعات ندن!

ارسال شده در از زندگی | ۳ پاسخ