۱۴
لبخند من
زندگی دریایی ست که در هر لحظه، از هر سو بادهای طوفان زا میتواند آن را احاطه کند. اما هیچ موج سواری از بلندی موجها نمیترسد و هیچ موجی نیز تا ابد بر غرور خود اصرار نمیورزد. در احاطهٔ طوفان زندگی، مانند غریقی سرگردان، تن به امواج شکننده و خرد کننده نسپار. تنها مانند موج سواری حرفهای بر مدار هر موج برقص، شادی کن که موج هر چه مخالفتر باشد، تو را بیشتر مهمان اوج خواهد کرد.
دل را به دریا بسپار. زیرا در چشمان تو رازی ست که جهانی را به رقص وا میدارد. با آهنگ دوردستها، لحظهها را پایکوبی کن. سرانجام نوبت تو در آفرینش فرا میرسد از همین موجی که امروز سخت بر کوبندگیاش در حضور لطافت تو مغرور است.
۱۳
لبخند من
زندگی قطاری ست که بلیط بازگشت ندارد. مسافران زیادی بر این قطار سوار میشوند که هر یک در انتظار ایستگاهی برای پیاده شدن هستند. این است که هر مسافری، همسفر نیست. نگذار آنان که از وجودِ مناظری فراتر از ایستگاههای ابتدایی زندگی، هیچ نمیدانند، فرصت تجربهٔ رؤیاهایت را از تو بگیرند. اینان کسانی هستند که در زندگی نه میاندیشند و نه انتخاب میکنند. میزیند، بیآنکه هرگز زندگی بکنند. برای آنها از پیش تعیین کردهاند که در کدام ایستگاه پیاده شوند. مسافرانی که فرصت ما بین ایستگاهها را تنها بر لطیفههای مبتذل و پر و خالی کردن معدهای سیری ناپذیر میگذرانند. آنان که حتی لحظهای بر دریچههای این قطار نمینگرند، تا تجربهٔ لحظه به لحظهٔ مناظری تکرار ناپذیر، ایشان را بینشی فراتر از فاصلهها ببخشد. تو اما به آیین مقدس آگاهی، تفکر، انتخاب و مسئولیت پذیری مؤمنی. ناگفته پیداست که مؤمنان به آیین مقدس زندگی اندکند! اما چه بسیار تنهایی مؤمنانهای که از ماندن در ازدحام میلیونی راه مسافرانی بیخویشتن، بهتر است. لاجرم تا ایستگاههایی،گاه در این قطار برخی به تو تنه خواهند زد؛ دیگرانی تو را به سخره و استهزاء خواهند گرفت؛ عدهای پیوسته میکوشند که به هر طریقی ذهن تو را، از اندیشیدن به مناظر تکرار ناپذیر زندگی منحرف کنند. رویارویی با این مسافران ممکن است اجتناب ناپذیر باشد، اما تمرکز فوری و مستمر بر نجوای درون خویش قطعا یک انتخاب است.
بار دیگر برای تو میگویم: زندگی قطاری ست که «بلیط بازگشت ندارد»؛ مملو از ازدحام صدای مسافرانی که به آیین مقدس آن مؤمن نیستند. در این قطار، همسفر تو آن قلب زیبایی ست که درسینهای صبور هر لحظه آیین مقدس زندگی را نجوا میکند. گوش فرا ده، بیشتر، بیشتر، بیشتر.
۱۲
لبخند من
زندگی همواره پر از پنجره هایی ست که تو را به آسمان دعوت می کند. کافی ست که آهسته جلو بروی، پرده ها را کنار بزنی و پنجره را بگشایی. قلب سپید تو در آسمان بیکران است که چون ستاره ای خواهد درخشید. زمین و هیاهوی آدمیان را واگذار.
۱۱
لبخند من
زندگی شطرنج زیبایی ست که باید هر روز متفاوتتر از قبل آن را بازی کنی. زندگی مسئلهٔ انتخاب است. باید بدانی که کِی سوار بر اسب آرزوها شوی. در کجا چون سربازی دلاور از اسب پیاده شوی، زره بر تن کنی و با موانع سر راهت پیکار کنی. باید بدانی چگونه میتوانی مانند یک فیل بر قدرت اعتماد به نفس خود تکیه کنی و چه زمان میتوانی از مشاورت وزیر عقل برای رساندن شاه دل به قلعههای استوار بهره بگیری. زندگی مسئلهٔ آموختن چگونه انتخاب کردن است. این مهم است که همین امروز از تجربههایت بیاموزی… .
پیش از هر حرکتی سکوتی ست. من گمان دارم که در هر سکوت، خداوند لحظهٔ زیبایی برای اندیشیدن به مُهرههای زندگی نهاده است. گاهِ بیمهره شدن، شاهِ دل کافی ست تا بدانی در هر سکوت و صدایی، آنکه در قلب زندگی تو میتپد، تا ابد جاری و باقی ست.
۱۰
لبخند من
زمان، بسیاری از حقیقتها را آشکار میکند و آدمی خود را در میانهٔ تقویمی مییابد که همچنان که برگی از پائیز آن میافتد، برگی دیگر به بهار اضافه میشود. در این خیابان، آن دستفروش کهن میداند که در سرخی لبخند شکوفه انار تا خون به خاک غلتیدهٔ آن، شعرهای قاصدکان رها به راه خویش میروند و کودکانی سرشار از عطر بیقرار باران، از انارها لب تر میکنند تا در طنین آرامش هر قاصدک، راز حقیقتی شیرین را نجوا کنند.
پس تو در میانهٔ این تقویم، چندین انار دل بچین، که اگر گذر زمان حقیقتی را آشکار کرد، آن حقیقت، لبریز از صداقت دانههای دل تو باشد.
۹
لبخند من
زندگی دریایی دارد سراسر احساس و ساحلی مملو از اندیشه. این طبیعت دریاست که گاه آرام باشد و گاه متلاطم. همچنان که ساحل گاه مرطوب ست و گاه خشک و خشن. با این همه هیچ دریایی بدون ساحل نیست و هیچ ساحلی بدون دریا معنا نمی یابد. پس نه آنچنان شاعر باش که بی بازگشت، غریق دریای احساس شوی و نه آنقدرها روانشناس که پشت به دریا بر ساحل اندیشه بنشینی. همواره دستان نیکوی خدا باش، تا زندگی را آنگونه که هست نقاشی کنی. بازو به بازوی عشق، عاقل و بازو به بازوی عقل، عاشق.
۸
لبخند من
اگر پرنده ای باشی که یکبار در زندگی طعم پرواز را چشیده است، می دانی که در هیاهوی خاک جایی برای بال نیست. پس چگونه است که از آدمیان طلب پرواز می کنی.
آنان که بال ندارند دست هایی برای ساختن قفس هستند. نگذار مرغ عشق لبخندت اسیر قفسی غیر از آسمان شود. یادت باشد فال گیران تنها بال های مرغ عشقی را قیچی نمی کنند که دیگر امید به پرواز ندارد. پس اندکی عاشقانه رنج چیده شدن بال هایت را تحمل کن، خدا هنوز منتظر پرواز تو است.
۷
لبخند من
زندگی روزهایی دارد که تمام شاعران جهان از سرودن آن لالند. شعرهایی هست که درد مشترک بشر را فریاد می کند اما چیزهایی هم هست که منحصر به فردند و توی هیچ شعری پیدا نمی شود. مثل مسئله ی بودن یا نبودن “خود تو”. این وقت ها باید قلم را به دست بگیری، چیزی بنویسی برای آنکه آن لحظه یک احساس مشترک پیدا کنی با “خودت”! حتی شده اسم خودت را که ۲۰ سال است بالای برگه های امتحان نوشته ای. یا نه حتی گلی بکشی، از آنهایی که ۵ تا گلبرگ بیشتر ندارد و اگر ناگاه بشود ۶ تا توی فکر می روی؛ و شاید آینه ای تا عیناً انعکاس خویش باشی.
پس بگذار که آینه ای بر روی این کاغذها ترسیم کنیم، تا صورتی لبان تو دو برابر شود و من از انتهای این آینه تو را آرام به آغوش کشم. تویی از روز نخست هیچ کجای این دنیا چیزی منتظرت نبود، اما آمدی و بی محابا لبخند زدی. آنگاه آهسته در گوش های تو نجوا کنم: آنان که حضور دارند اینگونه بی حضور می شوند. اصلا چه فرق می کند، تو ایمان به رسیدن داشته باش، نخواه که چیزی منتظرت باشد. جز این آینه که هر وقت دلت برایش تنگ شد، می توانی آن را دوباره ترسیم کنی.
۶
لبخند من
زندگی پایی دارد برای رفتن. پیوسته ایستگاههایی است که قرار ندارد این قطار را به شهری ساکن کند. اما سرانجام آنجا که ایستگاه ندارد پیاده میشوی. آنجا که دروازههای شهر انتظار باز میشود، سکوت ردپایی ندارد و از خلال میلیونها سال نوری بوسههایی آغشته به بوی لالایی در فضا منتشر است.
میدانی کوچک من، چشمهای تو شهر انتظار خداست. پس بگذار سکوت بر خاک باران خورده آن قدم نهد. خدا میخواهد زیر آسمان نگاه تو از قطار پیاده شود. زیرا زندگی پایی دارد برای رفتن و دستهایی تا ابد در دست خدا برای عاشق شدن و ماندن.
۵
لبخند من
در زندگی یک وقتهایی هست که نمیتوانی برای دیگران توضیح بدهی شاعر که باشی بهار یعنی چه. باران که میبارد نه این باران است که چتر باز میکنند برایش. سکوتی ست بیقرار که زیر هیچ چتری از خیس شدن در امان نمیماند. نمیشود که به مردم فهماند، جمعه باشد، بهار باشد، دلتنگی سر زده به مهمانی تو میآید. یا نه، اگر نیاید تو دلواپس دلتنگی میشوی و این قرار تا ابد شاعر را در انتظار صدای زنگ خانهٔ احساس مینشاند تا دلتنگی بیاید و دست او را بگیرد، با خود ببرد و در خیابانی بیانتها مثل کودکی یتیم رها کند. نمیشود که ببینند هر شاعر خیابانی دارد بیانتها، برای آنکه آنقدر برود برود تا جایی میان خود و بیخودی بایستد، آنجا که هرگز شعری به بلندای حضورش متولد نمیشود.
پس بگذار که بگویند اینها ادا در میآورند. بگذار بگویند مثلا روانشناس است و روانشناسها همهشان… . چه فایده که از زبان چلچله وارِ رود با سنگها سخن بگویی… .
۴
لبخند من
راز پرواز را از بلند پروازترین پرنده نپرس. به گنجشک ها و کوچکی شان بنگر. تو آرام بال بگشا، سیمرغ شتابان به قاف می رسد. از یاد مبر که تپش های آرام و منظم همواره تداوم بخش مفهوم زندگی اند.
۳
لبخند من
در زندگی لحظاتی هست که فلسفه ی سقراط، افلاطون، ملاصدرا… و حتی هگل نیز از پس آن بر نمی آید. لحظه هایی که روان شناس بودنت را می گذارد در مقابل هستی مجهول آفرینش لبخندت. ساده است اما نه آنقدر که با همه ی هوشیاری بتوان آن را دریافت. نه آنقدر تفکر می طلبد که ساعت ها سر در کتابخانه ی ذهن کنی و نه آنقدر گذران است که خیال را از رفتن باز دارد.
این لحظه ها، ثانیه هایی است که در نگاه تو خلق می شود. تنها یک نگاه می تواند دریابد کار دل سهل ممتنع است!
۲
لبخند من
در زندگی همه چیز دیکته است اما تو انشایی. خودت را بنویس پیش از آنکه دیکته شوی.
۱
لبخند من
شب هایی هست که به دیده خواب نمی آید، آدم ها در پیاده روی ذهن قدم می زنند، گاه می مانند آنقدر که یک کودک روبروی قفسه های پر از شکلات و کیک مغازه ها سماجت دارد. گاه تنها عابری بارانی اند بی که ردپای شان بر جای بماند اما خیال شان… خیال گام های بارانی را باید از سنگفرش هایی پرسید که به لهجه ی خیس گام های عابران خو کرده اند. شعرهای خیابان را باید از شب هایی سراغ گرفت که در دلت تکاپویی برای رسیدن است…
و این شب ها به صبح می رسد، چه نگاه ها مهمان ترنم سکوت باشد و چه لبخندها سودای پرده افکندن از راز خویش داشته باشند، این شب ها به صبح می رسد… .
صبح هایی هست که بارها و بارها آلارم ساعت را خاموش می کنی. صبح هایی که صورتت را بیشتر در متکا فرو می بری، خستگی آوار می شود در بازوهایت و تو خفته ای بیداری که واژه ی سلام را پشت پلک هایت معطل می کنی مثل مدیرهایی که اجازه نمی دهند ارباب رجوع وارد اتاق شود بی که کار خاصی داشته باشند. صبح هایی که باید آن را از شب هایی سراغ گرفت که خواب فردا می بیند و در هفته هایی جست که لبریز از پروژه هایی ست که باید تحویل داده شود و کلاس هایی که ساعت ۸ با بوی ادکلن و چشمان خسته ای آغاز می شود و در بحث هایی به آن نگاه کرد که خمیازه ها از تکاپوی زیستن باز می مانند بی که یک لحظه پلک ها از یاد برده باشند ساعت ها چقدر بی رحم اند، هیچگاه با تأخیر بیدار نمی شوند…
اما مهربانا
من صبحی را به یاد دارم که غرق در شیرینی خواب کودکانه ای بی که ساعت ها فریاد بزنند، پلک های خود را آرام گشوده ای. مثل کودکی که پس از یک شب آرام، گونه هایش گل انداخته و چتری هایش بر پیشانی خیسش چسبیده و با لبخند و شور خاصی زودتر از مادرش بیدار شده و قدری چشمان مشتاقش را با تعجب به هر سو می چرخاند و عاقبت بلند می شود و از لبه ی تخت شروع به بازی می کند، می خندد ذوق می کند…
هوای شرجی و بوی چوب سقف را با گشودن پلک هایت حس کرده ای، گیسوان داغت را روی یک دوش ریخته و به سراغ قاب پنجره رفته ای و به عادت همیشگی توی قاب پنجره نشسته ای و خنکای نسیم آنقدر بر صورت و بازوانت نشسته که سردت شده و چند بار عطسه کرده ای ولی همچنان با لبخند ژرفی به درختان کیوی چشم دوخته ای و آن دورها که آوای سبزی در انتظار توست.
لبخند من
از این صبح ها توی زندگی آدم کم نیست، همچنان که شب هایی هستند که زیاد نیستند. من نمی خواهم به تو بگویم زندگی ایوانی است که شمعدانی های آن همواره گل های سرخ زیبایی دارد، اما این را دانسته ام که گاه انتظاری زمستانی ست که ایوان بهاری شمعدانی ها را معنا می کند. من ایمان دارم که شب ها و صبح ها هر دو خویشاوند زندگی اند، و زندگی آنگاه زیبا می شود که در میانه ی این خویشاوندی ها اشک ها و لبخندها را در پی یکدیگر تجربه کنی.
پ.ن: قول داده ام برای خودم نامه بنویسم، تا ثانیه های چشم های مشتاقم در هیاهوی ساعت های بی رحم به خواب نروند. این اولین نامه ی من بود.
نوشته هاتون در مورد کودک درون به دل میشینه .از محتوای مطالبت واقعا استفاده میکنم.و خوشحالم که مطالب منو در این زمینه میخونی و نظر میذاری.باز هم سر میزنم
———————————————————————————————————————————-
ممنونم دوست خوبم
[پاسخ]