لبخند من
زندگی قطاری ست که بلیط بازگشت ندارد. مسافران زیادی بر این قطار سوار میشوند که هر یک در انتظار ایستگاهی برای پیاده شدن هستند. این است که هر مسافری، همسفر نیست. نگذار آنان که از وجودِ مناظری فراتر از ایستگاههای ابتدایی زندگی، هیچ نمیدانند، فرصت تجربهٔ رؤیاهایت را از تو بگیرند. اینان کسانی هستند که در زندگی نه میاندیشند و نه انتخاب میکنند. میزیند، بیآنکه هرگز زندگی بکنند. برای آنها از پیش تعیین کردهاند که در کدام ایستگاه پیاده شوند. مسافرانی که فرصت ما بین ایستگاهها را تنها بر لطیفههای مبتذل و پر و خالی کردن معدهای سیری ناپذیر میگذرانند. آنان که حتی لحظهای بر دریچههای این قطار نمینگرند، تا تجربهٔ لحظه به لحظهٔ مناظری تکرار ناپذیر، ایشان را بینشی فراتر از فاصلهها ببخشد. تو اما به آیین مقدس آگاهی، تفکر، انتخاب و مسئولیت پذیری مؤمنی. ناگفته پیداست که مؤمنان به آیین مقدس زندگی اندکند! اما چه بسیار تنهاییِ مؤمنانهای که از ماندن در ازدحام میلیونی راه مسافرانی بیخویشتن، بهتر است. لاجرم تا ایستگاههایی،گاه در این قطار برخی به تو تنه خواهند زد؛ دیگرانی تو را به سخره و استهزاء خواهند گرفت؛ عدهای پیوسته میکوشند که به هر طریقی ذهن تو را، از اندیشیدن به مناظر تکرار ناپذیر زندگی منحرف کنند. رویارویی با این مسافران ممکن است اجتناب ناپذیر باشد، اما تمرکز فوری و مستمر بر نجوای درون خویش قطعا یک انتخاب است.
بار دیگر برای تو میگویم: زندگی قطاری ست که «بلیط بازگشت ندارد»؛ مملو از ازدحام صدای مسافرانی که به آیین مقدس آن مؤمن نیستند. در این قطار، همسفر تو آن قلب زیبایی ست که درسینهای صبور هر لحظه آیین مقدس زندگی را نجوا میکند. گوش فرا ده، بیشتر، بیشتر، بیشتر.