In case I don’t see ya… Yeah!

truman-show+THE TRUMAN SHOW (1998)

+written by Andrew Niccol

+Director: Peter Weir

ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در از زندگی, ثانیه هایی شبیه راز تولد | پاسخ دهید:

دوشنبه

دوشنبه ی هفته پیش یک ساعت و نیم قبل از شروع آخرین جلسه کارگاه “م.ه.رِ اصیل” وقت داشتم که یه انقلاب گردی داشته باشم. مثل همیشه اول سری به مغازه های لوازم تزئینی خیابان کارگر جنوبی زدم و از انبوه عروسک ها، قلب و جعبه های قرمز و رفت و آمد دختر پسرا، فهمیدم که و.ل..نت.این نزدیکه!! بعد از اون طبق برنامه م، رفتم سمت کتابفروشی جیحون که یه کتاب روانشناختی بگیرم و قبل از اون به کتابسرای نیک سر زدم و “یک عاشقانه آرام” نادر ابراهیمی رو گرفتم؛ با وجود اینکه ماه ها پیش یکی از دوستام ازم قول گرفته بود که نخرمش چون اون می خواد بهم هدیه بده! ولی بهترین وقتی که باید می خوندمش هفته پیش بود و مطمئنا اگه این کتابو چند سال قبل و یا حتی چند هفته قبل خونده بودم اونقدرها نمی تونستم ازش بهره بگیرم. فکر کردم که من به این زودیا دوستمو نمی بینم و خب هر وقت بهم کادو داد، هدیه دوستمو نگه می دارم و کتاب خودمو به یه نفر دیگه هدیه میدم! :) ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در از زندگی | ۸ پاسخ

۱۳

لبخند من

زندگی قطاری ست که بلیط بازگشت ندارد. مسافران زیادی بر این قطار سوار می‌شوند که هر یک در انتظار ایستگاهی برای پیاده شدن هستند. این است که هر مسافری، همسفر نیست. نگذار آنان که از وجودِ مناظری فرا‌تر از ایستگاه‌های ابتدایی زندگی، هیچ نمی‌دانند، فرصت تجربهٔ رؤیا‌هایت را از تو بگیرند. اینان کسانی هستند که در زندگی نه می‌اندیشند و نه انتخاب می‌کنند. می‌زیند، بی‌آنکه هرگز زندگی بکنند. برای آن‌ها از پیش تعیین کرده‌اند که در کدام ایستگاه پیاده شوند. مسافرانی که فرصت ما بین ایستگاه‌ها را تنها بر لطیفه‌های مبتذل و پر و خالی کردن معده‌ای سیری ناپذیر می‌گذرانند. آنان که حتی لحظه‌ای بر دریچه‌های این قطار نمی‌نگرند، تا تجربهٔ لحظه به لحظهٔ مناظری تکرار ناپذیر، ایشان را بینشی فرا‌تر از فاصله‌ها ببخشد. تو اما به آیین مقدس آگاهی، تفکر، انتخاب و مسئولیت پذیری مؤمنی. ناگفته پیداست که مؤمنان به آیین مقدس زندگی اندکند! اما چه بسیار تنهاییِ مؤمنانه‌ای که از ماندن در ازدحام میلیونی راه مسافرانی بی‌خویشتن، بهتر است. لاجرم تا ایستگاه‌هایی،‌گاه در این قطار برخی به تو تنه خواهند زد؛ دیگرانی تو را به سخره و استهزاء خواهند گرفت؛ عده‌ای پیوسته می‌کوشند که به هر طریقی ذهن تو را، از اندیشیدن به مناظر تکرار ناپذیر زندگی منحرف کنند. رویارویی با این مسافران ممکن است اجتناب ناپذیر باشد، اما تمرکز فوری و مستمر بر نجوای درون خویش قطعا یک انتخاب است.

بار دیگر برای تو می‌گویم: زندگی قطاری ست که «بلیط بازگشت ندارد»؛ مملو از ازدحام صدای مسافرانی که به آیین مقدس آن مؤمن نیستند. در این قطار، همسفر تو آن قلب زیبایی ست که درسینه‌ای صبور هر لحظه آیین مقدس زندگی را نجوا می‌کند. گوش فرا ده، بیشتر، بیشتر، بیشتر.

ارسال شده در نامه هایی به کودک درون | ۵ پاسخ

از ابتدا تا امروز

۹۴۲۷ روز را دیده ام!

حداقل ۸۱۴,۴۹۲,۸۰۰ بار قلبم تپیده است!

ارسال شده در از زندگی, ثانیه هایی شبیه راز تولد | ۱۰ پاسخ